X
تبلیغات
رایتل

ازدواج با دختر مطلقه

علی راد یکشنبه 14 آذر‌ماه سال 1395 @ 22:56 چاپ



صرفا داستان هست و تو ذهنم هست که چند تا داستان دیگه هم بذارم منتها اعتماد نکنید به من که هر آن ممکنه خداحافظی موقت کنم. فعلا این اولیش:

شاهرخ یکی از دوستان دوران لیسانسمه، تنهایادگار دوران لیسانس. رفیق زیاد داشتم منتها همه از غربال معرفت و مرام گذشتن و یه شاهرخ نامی مونده که خط فکریمون نزدیکه به جز در چند مورد. هر ماه حدود دو بار باهم میرفتیم پیاده روی بعده شام. یه ماهی از عقدم گذشته بود که شاهرخ تماس گرفت و پیشنهاد پیاده روی داد و اکی دادم. 

یه شب اردیبهشتی و هوا هم عالی و متعالی. راه افتادیم به سمت دریا. اولین چیزی که بهش گفتم این بود که:"پسر تو هنوز مجردی؟ خجالت نمیکشی؟ ترشیده شدی رفت" نگاهم به جلو، ولی میتونستم حدس بزنم با این حرفام که شوخی بود و خودش هم میدونست که شوخی میکنم، مکث می کنه و کمی از من عقب می افته و بهم خیره میشه و در نهایت دوباره میاد سمتم و یکی میزنه پس کله ام.

خب شاهرخ خان! رفیق ناب دوران لیسانس، در مورد چی بحرفیم؟ روحانی و ظریف و کلن سیاست این واژه ی خشن! بی پدر مادرترین واژه! در مورد حجاب؟ داشتم ادامه میدادم که شاهرخ حرفمو قطع کرد و گفت:" علی فقط فقط فقط خفه شو! اصلن حسش نیست. دیدگاه سیاسی من و تو خیلی بهم نزدیکه و حوصله ی بحث غیرچالشی رو ندارم. اینکه من بگم و تو تایید کنی و تو بگی و از من تایید، چندرغاز ارزش نداره و اعصاب چادر و دراز آویز زینتی(داشت اشاره میکرد به کروات و کلن مبحث حجاب) رو هم ندارم. اول تا یادم نرفته یه چیز بگم. وقتی برات زنگیدم اصلن فکرشو نمیکردم پیشنهاد پیاده روی رو قبول کنی" 


ادامه مطلب...