X
تبلیغات
رایتل

ای ایران ایران

هخامنش پارسی دوشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1390 @ 20:17 چاپ

نمیدونستم که استاد محمد نوری رو از دست دادیمامروز تو شرکت سرکار بودم که معاون شرکت تلویزیون رو روشن کرد و یه آهنگ از مرحوم استاد نوری پخش میکرد تلویزیون.خیلی به دلم نشست و هوس آهنگ ای ایران ایران استاد رو کردم.افتادم تو اینترنت و گوگل که متاسفانه هرچی تلاش میکردم هیچ سایتی لینکی که گذاشته بودن کار نمیکرد ولی بالاخره پیدش کردم و متاسفانه از خوابم بیدار شدم!استاد درگذشت  و من تو بیخبری.این آهنگ سراسر میهنی رو خیلی دوست دارم و لینک دنلودش و میذارم اینجا که اگر کسی دوست داشت بتونه بگیردش.

http://www.fun2day.ir/download/music/Mohammad%20Nouri%20-%20Iran%20Iran.zip


فلسفه مورچه

طاهره رستمی چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1389 @ 19:55 چاپ
 آخرین پستم در این وبلاگ
تسلیم نشو،آینده را ببین،مثبت بمان و همه تلاشت را بکن.سال هاست که من به کودکان مفهومی ساده اما قدرت مند می آموزم:"فلسفه مورچه".به نظر من هر کسی باید درباره مورچه مطالعه کند.آنها یک فلسفه چهار بخشی شگفت انگیز دارند،که اولین بخش آن این است:"مورچه ها هرگز تسلیم نمی شوند." فلسفه خوبی است.اگر آنها به سمتی پیش بروند و شما سعی کنیدمتوقف شان کنید به دنبال راه دیگری می گردند.بالا می روند،پایین می روند،دور می زنند.آنها به جستجوی خود برای یافتن راه دیگر ادامه می دهند. چه فلسفه کارآمدی؛هرگز از جست و جوی راهی که تو را به مقصد مورد نظر می رساند دست نکش.
بخش دوم: مورچه ها کل تابستان را زمستانی می اندیشند. این نگرش مهمی است.نمی توان اینقدر ساده لوح بود که گمان کرد تابستان برای همیشه ماندگار است.پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای زمستانشان هستند .
یک حکایت قدیمی می گوید:"خانه ات را در تابستان بر روی شن نساز."آینده نگری اصل مهمی است و باید در تابستان فکر طوفان را هم کرد.باید همچنان که از آفتاب و شن لذت می برید به فکر سنگ و صخره هم باشید.
سومین بخش از فلسفه مورچه این است:مورچه ها کل زمستان را تابستانی می اندیشند. این هم مهم است.در طول زمستان مورچه ها به خود یادآور می شوند که " این دوران زیاد طول نمی کشد؛به زودی از اینجا بیرون خواهیم رفت."و در اولین روز گرم،مورچه هابیرون می آیند. اگر دوباره سرد شد آنها برمی گردند زیر،ولی باز در اولین روز گرم بیرون می آیند.آنها برای بیرون آمدن نمی توانند زیاد منتظر بمانند.
و اما آخرین بخش از فلسفه مورچه:یک مورچه در تابستان چه قدر برای زمستان خود جمع می کند؟هر چه قدر که در توانش باشد .چه فلسفه باور نکردنی ای، فلسفه:"هر چه قدر در توانایی ات است."
فلسفه فوق العاده ای ست که هرگز تسلیم نشوی،آینده را ببینی ، مثبت بمانی و همه تلاشت را بکنی.  

 جیم ران               

                       


در اوج بودن

طاهره رستمی دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1389 @ 15:30 چاپ

 

 

در اوج بودن 

 

 به  احتمال زیاد عکس بالا برای خوانندگان این وبلاگ آشناست. یکی از مقاله های آقای عیسی محمدی رو می خوندم که یاد این عکس افتادم. ایشون در قسمتی از مقاله بیان می کنن که :

 

"انسان های موفق مثل جنگنده های فانتوم می مانند؛نیاز به سوخت دارند،که سوختشان باور هایشان است.نیاز به نیروی بازدارنده هوا دارند تا با غلبه به آن اوج بگیرند. نیروی بازدارنده برای آنها مشکلات روزمره است...وقتی یک فانتوم اوج می گیرد و به اوج آسمان می رود در ابتدا با تحسین مردم و کسانی که روی زمین مانده اند رو به رو می شود اما وقتی جلوتر و فراتر می رود تک و تنها می شود.اما در میان این تک و تنها بودن هم لذتی وجود دارد که قابل بیان کردن نیست.همین در اوج بودن نهایت لذت است

 

واقعا که گاهی وقتا چقدر ساده می تونیم از دنیای اطرافمون انرِژی بگیریم. 
زندگی پیش روی ما مبارزه ای برای تلاش و کوشش است؛ پس هر لحظه قدرتمندانه گام برمی داریم



معمولی بودن کافی نیست

طاهره رستمی شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 @ 12:26 چاپ
جمله جالبیه!
"اگر انسان چیزی را از دست بدهد نشان میدهد که در ذهن نیمه هشیار او اعتقاد به از دست دادن وجود دارد."
جالبتر اینکه؛به محض اینکه این اعتقاد کاذب رو از ذهن نیمه هشیارتون پاک کنید چیزی رو که از دست دادید و یا همسنگ اون رو به دست میارید 
    
زنی مداد نقره اش را در تئاتر گم کرد.هرچه جستجو کرد نتوانست آن را پیدا کند.اما از دست دادن را نفی کرد و به تأکید گفت:از دست دادن وجود ندارد پس من نمی توانم آن مداد را از دست بدهم.و همان مداد یا همسنگ آن را به دست خواهم آورد.
چند هفته ای گذشت تا اینکه روزی دوستی مداد طلای زیبایی را با زنجیری به گردن آویخته بود،به او رو کرد و پرسید:"این مداد را می خواهی؟! آن را از مغازه تیفانی خریده ام و پنجاه دلار برای آن پرداخته ام."
زن که حیرت زده شده بود حتی فراموش کرد که از دوستش تشکر کند،گفت: خدایا به راستی تو خیلی مهربانی.منظورت این است که آن مداد نقره در شأن من نبود؟!
انسان چیزی را از دست می دهد که یا حق او نباشد یا آنقدر که باید و شاید عالی نباشد!

همه ی ما این توانایی رو داریم که وجه مثبت ذهنمون رو به کار بندازیم. اما در این بین بعضی از افراد از شیوه ی مثبت اندیشی برای انکار احساسات و خواسته های خودشون استفاده میکنن.افرادی که تفکر مثبت همراه دائمی شون هست،به سمت سرکوب عواطب منفی کشیده میشن.در حالی که اهمیت دادن به عواطف منفی دریچه ای به سمت احساسات ما هستن! این افراد نمی تونن نیروی های خودشون رو برای جذب و به دست آوردن خواسته هاشون به کار ببرن.
اگه شما بدونید که چطور پیام درست رو به ذهن و ضمیر ناخودآگاهتون برسونید و از اون استفاده کنید بسیاری از اعتقادات کاذب رو از ذهن نیمه هشیارتون پاک می کنید.کاری که بیشتر مردم قادر به انجامش نیستن به همین دلیل هیچ وقت از نیروی ذهنشون استفاده نمی کنن.  
 
"مراقب شنونده ی خاموش خود(ذهن نیمه هشیار خود)باشید"
 

در هر کاری که می کنی بهترین باش

طاهره رستمی یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1389 @ 15:12 چاپ

در حدود هزار سال قبل دانشمندی به محل ساختن بنایی فرستاده شد تا تحقیقاتی انجام دهد.او از محلی داخل جنگل پیشرفت عملیات ساختمان سازی را زیر نظر داشت.کارگران کار میکردند و مشغول انجام وظیفه خویش بودند.سرانجام کنجکاوی دانشمند نظرش را به کارگری که در گوشه ای کار میکرد جلب کرد و از و پرسید:دوست عزیز چه کاری انجام می دهی؟
کارگر نگاه مختصری به او کرد و به کارش ادامه داد و به اختصار پاسخ داد:مشغول کار هستم.
در حالی که از پاسخ کارگر اول راضی نشده بود به کارگر دیگری نزدیک شد و همان سوال را کرد.کارگر پاسخ داد :می توانید ببینید که مشغول خرد کردن سنگ ها هستم.
دانشمند نکته سنج بود و نمی خواست بدون شنیدن پاسخ مناسب آنجا را ترک کند.بنابراین با همان سوال به کارگر سوم نزدیک شد.آن کارگر در حالی که لبخند برلب داشت گفت:مشغول ساختن معبدی هستم.
این حرف چشمان دانشمند را گشود زیرا هر سه آنها مشغول شکستن سنگ های بزرگی به سنگ های کوچک تر بودند اما در ذهنشان آنها یک کار را انجام نمی دادند.
کارگر سوم برای علتی بسیار بزرگ کار می کرد و این نزدیکی او به کارش را نشان می داد. 

 

*دورنما و نقش خودتون در زندگی رو به بهترین نحو انتخاب کنید. شما هم می تونید معبدی با شکوه برای خودتون بسازید.رشد و ترقی هر کدوم از ما انسان ها به خود ما بستگی داره.فرصت هایی که زندگی در اختیار هر کدوم از ما قرار میده می تونه سر لوحه رشدِ لذت بخشی در زندگیمون باشه. فرصت هایی مثل کنکور ارشد یا موقعیت شغلی جدید و یا هر فرصت دیگه ای میتونه فرصت و بهونه ای باشه برای اینکه بهترین بودن خودتون رو به نمایش بذارید.معتقدم همه ی مخاطبان احتمالی این پست و کلاً مخاطبان این وبلاگ فرصتی رو برای ترقی و شگفتی سازی دارن٬ وگرنه الان تو وبلاگ دیگه ای پرسه میزدن.هیچکس بهتر از خود شما از زندگی شما با خبر نیست،پس خودتون هستید که می تونید بیشترین لطف ممکن رو به خودتون داشته باشید؛میل به تغییر رو در وجودتون احساس کنید و برای این تغییر تصمیم بگیرید و گامی بردارید.محدودیت های ذهنی خودتون رو که مانع شما هستن بشکنید. 

بی قراری ذهن ما با تعداد خواسته های ما ارتباط مستقیمی داره.به خاطر همین موضوع ما باید خواسته هامون رو کنترل کنیم...کنترل خواسته ها...
*یادآوری میکنم؛قبل از همه به خودم؛زمان رو نمیشه نگه داشت.الان وقتشه که به افکارتون جامه ی عمل بپوشونید .تکرار اشتباهات گذشته رو متوقف کنید و به افتخار آفرینی فکر کنید...دست  

به کار بشید


شما کدام یک را انتخاب میکنید؟!

طاهره رستمی شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389 @ 15:04 چاپ

یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی را برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت.
پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده و یک نفر که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن انتخاب کنید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید.


قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید او را نجات دهید هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد. شما باید پزشک را سوار کنید زیرا او قبلا جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید. شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست بدهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم زیر باران منتظر اتوبوس می مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟
زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.
تحلیل فوق را می توانیم در یک چارچوب علمی تر نیز شرح دهیم:
در انواع رویکردهای تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می گیرد. در تفکر سنتی فرد عمدتا از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت های محیطی خود، استفاده می کند و قادر نمی گردد از زوایای دیگر، محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند. تفکر جانبی سعی می کند به افراد یاد دهد که در تفکر و حل مسائل، سنت شکنی کرده، مفروضات و محدودیت ها را کنار گذاشته و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کنند. در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت های خود را ببخشیم می توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم. شاید خیلی از پاسخ دهندگان به این پرسش، قلبا رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند. دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی گذارند. اکثریت شرکت کنندگان خود را در این چارچوب می بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فکر نکرده اند 

 

منبع:http://hamidshams.blogsky.com/


توانایی استفاده از فرصت

طاهره رستمی دوشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1389 @ 13:28 چاپ

در رابطه با توانایی ما برای استفاده از فرصت ها باید بگم که بیشتر آدم ها یاد گرفتن که به جای فرصت سازی،فرصت سوزی بکنن.مفهوم حرفام رو در قالب یک داستان میگم،اگرچه مصداق داستان واقعی نیست اما مهم جان مطلب هستش که با برداشت های متفاوت میشه نتیجه های متفاوتی ازش گرفت! 

  

 فرشته ای از آسمون میاد پایین پیش یک مرد و بهش میگه که سه تا فرصت داری که هر خواسته ای که داشته باشی برآورده میشه.  

وقتی زن مرد فهمید به اسرار و خواهش شوهرش رو راضی کرد که یکی از اون سه آرزو رو برای اون خرج کنه و دوتای دیگه رو برای خودش نگه داره. آرزوی زن این بود که زیباترین زن شهر بشه. مرد آرزو کرد و برآورده شد.زنش اونقدر زیبا شد که مردم دسته دسته برای دیدنش میومدن.تا مدتی وضعیت همین طوری ادامه داشت تا اینکه مرد و خانواده زن از اوضاع موجود خسته شدن.آسایشی براشون باقی نمونده بود.مرد که خسته شده بود ناخواسته گفت:زن الهی جونور(جانور!) بشی که خسته ام کردی... حرف مرد تموم نشده بود که ،زنش... 

 این بار مردم از در و دیوار پایین میومدن برای دیدن زشت ترین مخلوق! 

 آخرش؟!  

مرد مجبور شد آرزوی سوم رو هم خرج زنش بکنه تا همه چیز به حالت عادی برگرده..تا بتونن زندگی عادی خودشون رو ادامه بدن!  

نتیجه گیری:1-زن نگیرید2-اگر زن گرفتید به حرفش گوش ندید3-همیشه متعادل باشید  

 

واقعیت امر اینه که بیشتر آدما یاد نگرفتن از فرصت هایی که براشون پیش میاد استفاده بکنن.گاهی وقتا باید تیزبین بود تا فرصت ها رو دید،باید ریزبین بود،باید دقت کرد و امیدوار بود. انتظار معجزه نداشته باشید،اگر فرصت پیش نمیاد خودتون به وجودش بیارید و اون فرصت رو جذب کنید.تلاش کنید تا یاد بگیرید از فرصت های ساخته شده استفاده کنید چون فرصت سوخته به درد جرز لای دیوار میخوره!


تعداد کل : 351 <<   1     ...     47     48     49     50     51   >>