X
تبلیغات
رایتل

امروز من چگونه گذشت؟

علی راد جمعه 17 دی‌ماه سال 1395 @ 23:41 چاپ

لازمه که برم پیاده روی. اووووو چند شبه نرفتم و اوضاع خطری شده. فعلن

صبحانه عسل و کره خوردم. هوا خیلی سرد بود لذا  شال و کلاه و هدبند کردم تا برم داروخانه تا قرص های فشار و چربی و.. گلاره رو بگیرم. یکی از داروها مدل وطنی و خارجکی داشتیم. دکتر داروخانه گفت اگه میخوای مادرت 20 سال دیگه هم زنده بمونه این مدل خارجکی رو بگیر که قیمتش هم چند برابر بود. قیمت برام مهم نبود منتها چون خواهرم بیشتر در جریان قرص های گلاره بود براش تماس گرفتم و  گفتش اون دارو الان اصلن نیاز نیست و فقط برا بعده آنژیو هست  به مدت سه ماه. واقع قضیه ناراحت شدم وقتی دکتر در مورد مرگه.. گلاره نقطه ضعفه منه. اومدم  خونه و کتاب"مرداب روح" اثر جیمز هولیس رو مرور کردم. کتاب خوبیه و کلن برا رنج های  نامفهوم نظیر دلبستگی(نه وابستگی) شدید به یکی ازنزدیکان و  فوت همسر و..  چند نمونه رو ذکر کرده و راهکار داده. کتاب مذکور رو به عنوان یه سرم( نه سوزن و سرنگ) تجویز میکنم برا همه ی  شما ها که میدونم هر کی یه گیر و گوری داره تو این دنیای وانفسا. جیمز  هولیس رو اصلن نمیدونم دکتره یا مث افرادی نظیر آنتونی رابینز که  تا 30 سالگی داشت ول میگشت و بعد یهو یه نیروی عظیمی از عمق وجودش صداش کرد که برخیز و برو هزاران کتاب روانشناسی بخون و رو شانه های  ابرغول های روانشناسی و روانکاوی جولان بده و چند تا کتاب انگیزشی و رقت انگیز بنویس و  تحویل مردم   امریکای هزار ملت بده و بعد بیاد تو ایران به چاپ چهلم برسه ووو. ولی میدونم متاثر از پروفسور یونگ هست(یونگیان) و از مردابش خوشم اومد و  به نوعی تفسیر جملاتی از یونگ هست. من  وقتی میخوام کتاب روانشناسی جدید بخونم معمولا اول روزمه ی نویسنده رو میبینم . اگه مثلن دکترای  عصب شناسی هاروارد باشه حتما میخونم و یه دلیل میشه برام که کتاب مذکور، بازاری و رقت انگیز نیست. فرنگ برعکسه ایرانه. اینجا هر کی مدرک داره یعنی سواد نداره ولی اونجا هر کی مدرک داره سواد داره.

ناهار چی بود؟ سبزی پلو با گوشت گوسفند؟ گوساله؟ گاو؟ گاومیش؟ بوفالو؟ یکی بود دیگه.. دیشبی عروسی اقوام بود و من نرفتم(فریبا نبود) و  صاحب عروسی برام فرستاد و من چون شام خورده بودم گذاشتم یخچال و گلاره هم.. این حرکات خیلی خوبه و من می پسندم کلن فامیلای مادری تو خوردن کم نمیذارن و هوای همدیگه رو دارن. منم مث شمر ذی الجوشن شکم پررررست و استقبال میکنم از این حرکات. تا حالا منو شمر سه تا اشتراک داریم.1- شکم پرستی(ولی شکم ندارم من) 2-پایبند به احکام و رساله(من نذر کردم 14 بار برم حج عمره به نیت 14 معصوم)3- نماز هم میخونم مث شمر

بعده ناهار " رقص در غبار" اصغر آقای فرهادی رو دیدم. تولید سال 81 بود و تماشای فیلم های ایشون نیاز به سفارش من که نداره. موضوع فیلم رقصیدن در غبار احساس گناه و خدا و آق والدین و  حرف و حدیث مردم بود. به نظرم  بک گراندش همون بک گراند سپریشن اسکار گرفته اش بود.

ببخشید تا همین جا رو قبول کنید برا این پست. خیلی خسته ام


من اینم-4 گوش!

علی راد سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1395 @ 00:11 چاپ

میتونه مفید برا دوستانی که در شرف ازدواج هستن یا نامزد دارن یا عروسی کردن حتی یه جووون 20 ساله. موارد ساده ای هست و چون حالت چک لیست داره و بهتون  خط میده  انرژی  ذهنی کمتری ازتون  میگیره تا برا خودتون هم.. بنویسید و به همسرتون تحویل بدین. من برا خودم و سری اول و قطعا ممکنه سالها بعد تغییر کنه والان اینم:

- من 4 تا گوش دارم و شنونده ی خوبی هستم. بارها برام  اثبات شده. البته کار کردم روش

- حوصله ندارم با خانومایی فامیل خیلی منطقی و ریشه ای بحث کنم. حالا چه خواهر باشه چه خاله.. چون در نهایت ناراحت میشن. برا تنوع بعضا میزنم تو برجک خانوما و با همون حرف های سابقشون. مثلا خواهرم میگقت: خواهر شوهرهام  تو عروسی اصلن لباس نو نخریده بودنو اهل تجملاتی نیستنو.. همین مثال رو نگه میدارم و به وقتش تحویلش میدم. من مثال زیاد میزنم کلن  که بعضا منو اذیت میکنه چون سخته عصبی مزاج باشی و سعی کنی کینه ای هم نباشی و این مثال ها و حرفا و خاطرات رو هم تو ذهنت نگه داری

-یه مدتیه پاسخ های قاطعانه ام با چاشنی تهاجمی  کمتر شده و بیشتر مسالمت امیز. مثال میزنم: به یکی پول قرض میدم(بار اولشه) و قراره یه ماهه بهم برگردونه ولی  با تاخیر پس میده. بعده مدتی دوباره درخواست میکنه و اتفاقا پول هم دارم: اگه همون علی سابق بودم میگفتم پول دارم منتها به تو نمیدم چون یه بار بدقولی کردی. الان میگم ندارم و خلاص. دنبال دردسر و بحث های بیخود نباد گشت. البته اگه مبلغ بالا باشه. کم باشه بده بره پس بده نده..

- این جیب به اون جیبه: شدیدن معتقدم بهش در مورد زن و شوهر

-نظرم در مورد طلاق: یه بار مشهد بودم و یه پسری هم سن و سال خودم در مورد ازدواج کلی باهم صحبت کرد. من آخر بهش گفتم:"خب طلاق می گیریم در نهایت!"  یارو با تعجب بهم گفت:" مرد حسابی خب همون اول بهم میگفتی". من نظرم اینه که اونقدر ها طلاق بد نیست. بعضا طلاق یعنی از جهنم به بهشت. ولی تو خانواده ی ما چه پدری و چه مادری شدیدا چیز بدیه. من اگه یه وقت فلان فلان.. پدر و مادرم که مطمئنم پوستمو میکنن و تحت هر شرایطی طرف منو نمیگیرن.

-تو فامیل بیشتر با خانوما میحرفم تا مردا!

-دردهای جسمانی ام رو معمولا مخفی نگه میدارم. سردرد معده درد..هیچی فقط کارم نداشته باشین و خلاص. پدرم که وقتی مریض میشم و میفهمه گیر میده که اره تو فلان چیز خوردی و.. تحمل دلسوزی گلاره رو که اصلن ندارم و واقعا از ناراحتیش ناراحت میشم ولی خدایی اصلن گیر نمیده وقتی مریض میشم.

- یه ده سالی میشه احساس گناه ندارم در کل، ولی اگه غم و افسردگی سراغم بیاد و حوصله داشته باشم که برم پای سیستم  یه کلیپ یا فیلم  خنده دار که شدیدا بخندم مسکن منه. از ته دل بخندماااا. یا کتاب های معنی گرا. بستگی به نوع دپرشن داره..

-سلامتی جز اولیت های من اصلن نیست. تقریبا اون اخراست. واقعم نمیدونم چه مرگمه. همیشه با تاخیر و اصرار اطرافیان برم اندوسکپی، سونوگرافی و.. من اوایل فکر میکردم سونوگرافی فقط براخانوماست! دیگه  نگم چند وقت نرفتم چش پزشکی ..

-گذشته/حال/آینده؟: حال، مگر همون قانع کردن دیگران  که از حرفهای سابقشون..

-متلک: نمیتونم بیخیالش بشم وقتی طرفم چپ و راست متلک میگه. مگر خسته و بی حوصله باشم که با یه استغفرالله..


همه بیان وسط

علی راد سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1395 @ 22:52 چاپ

یه موزیک میذارم  و خوش ندارم کسی بشینه! اینقده بدم میاد. یا پارتی نیاین یا اگه اومدین سیب زمینی نباشین و بیاین وسط. همین لحظه فریبا رو فقط کم داشتم..

اسمتو رو برگ های گل ها نوشتم

تو رو با نور ، تو رو با طلا نوشتم

تو گوش پروانه از عشق تو گفتم

رو بال تموم لحظه ها نوشتم

شب و هر شب توی رویای منی ، تو امید دل شیدای منی

پر از هوای تو خونه ی دل ، جاری خون توی رگ های منی

شب و هر شب توی رویای منی ، تو امید دل شیدای منی

پر از هوای تو خونه ی دل ، جاری خون توی رگ های منی

ساحل و پروانه و دریا می دونن

نسیم و برگ و گل و موج ها می دونن

به خدا عاشقتم ، سبزه و صحرا می دونن

آب و خاک و شبنم و گل ، همه ی دنیا می دونن

همه ی دنیا می دونن

شب و هر شب توی رویای منی ، تو امید دل شیدای منی

پر از هوای تو خونه ی دل ، جاری خون توی رگ های منی

شب و هر شب توی رویای منی ، تو امید دل شیدای منی

پر از هوای تو خونه ی دل ، جاری خون توی رگ های منی

اسمتو رو شن های ساحل نوشتم ، موج اومد اسم تو رو برد با خودش

دریا از اسم تو بوی گل گرفت ،نسیم عطر تو رو آورد با خودش

شب و هر شب توی رویای منی ، تو امید دل شیدای منی

پر از هوای تو خونه ی دل ، جاری خون توی رگ های منی

شب و هر شب توی رویای منی ، تو امید دل شیدای منی

پر از هوای تو خونه ی دل ، جاری خون توی رگ های منی

متن موزیک  آهنگ "رویای شبانه" با صدای زیبای سعید شایسته( شبیه امید) بود. تشکر از عزیزی که معرفی کردن

حال کردم اساسی. بعضا باید یه اهنگ هایی گوش کنیم که دل و جگرمون حال بیاد

دانلود


امروز خود رو چگونه گذرانده اید؟

علی راد جمعه 3 دی‌ماه سال 1395 @ 22:49 چاپ

آمدم، آمدنم بهر چه بود؟

 آها میخواستم در مورد امروزم بنویسم. حدود 45 مین لیسنینگ تمرین کنم بلکه یه فعالیت فسفر سوز  امروز انجام داده باشم. حدود یه ساعت دیگه میام.

امروز صبح که بیدار شدم  حس خوبی نداشتم با اینکه  حدود 9 صبح بیدار شدم کمی دپرس بودم. معمولن  وقتی حدود ساعت 4 صبح بیدار میشیم دپرس هستیم که فک کنم همه تون موافق من باشین. از خودم دلگیر بودم و دلتنگ خودم شده بودم نه تنفر. شاید هم از یکی دیگه دلگیر بودم ولی تنفر هرگز! مخ تعطیل  هم شده بودم چون چند روزی بود کتابی نخونده بودم و اینطور مواقع کتاب های روانشناسی خیلی کمکم میکنه و ذهنمو(نه روحمو- صد بار) تازه میکنه. کتاب"بازگشت به خویشتن" اثر دکتر دوست داشتنی زنده یاد علی شریعتی رو انتخاب کردم. قسمت هایی از ذهنیات این دکتر عزیز:


ادامه مطلب...

مرد کار!

علی راد دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 @ 20:44 چاپ
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور

برنامه نیم روز من

علی راد شنبه 27 آذر‌ماه سال 1395 @ 16:28 چاپ

دروووووود ببخشید گیر کرده بود

برنامه نیم روز من

ساعت 7 کوک کرده بودم. بیدار شدم و ساعت رو چک کردم دیدم 6:59 . عجب! بارها پیش اومده بود این موضوع. خب از اونجایی که برنامه مشخصی نداشتم میلم نمی کشید پتو رو رها کنم. هوا هم سرررررد. حدود نیم ساعت تو رختخواب چپ و راست کردم و یه یا علی گفتم و صبحونه هم کره و مربای "به" با طعم زعفران خوردم. کلا گلاره هر ایده ای در مورد غذا به ذهنش برسه عملی میکنه! یه بار تو ماکارونی هویج رنده شده ریخت و بعدها کل فامیل..

رفتم جلو آینه قدی و یه عدد جنگ زده دیدم! حس دوش گرفتن نبود. موهامو مدل اینشتین زدمو کلی جلو اینه خندیدم   و اصوات عجیب غریب دراوردم. خونه ی ویلایی یعنی تفسیر چاردیواری اختیاری. از هفت دولت ازادی. میتونیم بلند شهرام ناظری تقلید کنیم میتونیم صدای بلبل دربیاریم. میتونیم فلانی تقلید کنیم می تونیم صدای گاو دربیاریم. خواستم سیستم رو روشن کنم که یاد سفارش فریبا افتادم. به خودم گفتم: "علی برا چند ساعت هم که شده دنیای مجازی رو فراموش کن و بتمرگ سرجات و کتاب کاغذی بخون." نشستم ولی همچنان سیستم چشمک میزد. نمدونم چه شد که نیرویی از عمق وجودم منو مصمم کرد که حداقل یه ساعت کتاب کاغذی بخونم و بعدش برم حموم و بعدش اجازه دارم برم سیستم و نت.

خب خب ببینم چی دارم. بععععله چند تا کتاب انگلیسی که زبان عمومی پارسه رو انتخاب کردم. خیلی سنگینه لامصب. دنیای واژگانه.  فرهنگ لغت فارسی ذهنم به زور یه دفتر 40 برگ میشه.دیگه در مورد زبان دوم نگم براتون. مثلن من اخیرا معنی پفیوز رو فهمیدم. پفیوز در واقع خیلی بد نیست. به آدم بی خاصیت میگن پفیوز، په په، سست، ضعیف. (البته معنی بی غیرت و .. هم میده.) مثلن اینایی که خونه می شینن تا کار بیاد بهشون سلام کنه. یعنی من یه زمانی پفیوز بودم؟ تصور کنید(شما میتونید) 30 تا تست که هر تست 4 تا گزینه با معنی یکسان! یا امام زاده صالح! گفتم اگه اینا رو بخونم اعتماد به نفسم میاد پایین که! چه کنم؟ هیچی دیگه گفتم میخونم و تمرین میکنم و تمرین میکنم و تمرین میکنم فوقش اعتماد به نفسه بیاد پایین ولی بجاش مشروب میخورم!

از اینکه موفق شده بودم کمی بیشتر از یک ساعت بتمرگم و کتاب کاغذی بخونم احساس شعف و سرور میکردم. یک حالت مستی روحانی در حد اشو! دیگه نیاز به مشروب هم نبود. تا حالا لب نزدم حتی. همش به خودم میگم اگه صحرای محشر خدا بهم بگه" یه گناه نام ببر که انجام نداده باشی" سریع میگم مشروب نخوردم. سریع به فریبا اس ام اس دادم که من یه میکرواکشن انجام دادم. فریبا به این اقدامات کوچک(مث اینکه یه ساعت بتمرگیم و کتاب کاغذی بخونیم ووو) میگه میکرواکشن. پاک حموم رو فراموش کرده بودم که گلاره ندا داد که علی بیا برو دوش بگیر که آب گرمگن داره خودشو میکشه و صدای پدرت در اومد. من میخکوب شده  بودم بخاطر ترس.حرف داروین کبیر درست از آب دراومد. داورین میگفت هر عملی از یه احساسی نشات میگیره. طرف میخکوب شده یعنی ترسیده. طرف پشتک میزنه یعنی خوشحاله بخاطره نوشتن کتاب، چاپ مقاله ووو . طرف تف میزنه یعنی تنفر. مادرم الکی میگفت آخه من گذاشته بودم رو اتومات.من کلا از دو تا چیز وحشت دارم تو دنیا. یکی حموم(مخصوصا تو خزان و زمستان) و دیگری صحبت با جنس مخالفه. البته با مادرم و خواهرمو و خاله هامو و فریبا راحتم. رکورد رکورد رکورد. کل فرایند آب بازی من حدودا 75 ثاینه شد. یعنی از اول که شیر رو روشن کردم تا آب گرم بشه. فقط سرمو شامپو زدم و لیف نزدم.هر هفته فقط یه بار لیف میزنم. از زندان آلکاتراز ازاد شده بودم و هجوم اوردم به سمت اینترنت البت قبلش موهامو مدل دی کاپریو زدم.

اول چند تا خرید اینترنتی و بعد مرور چند تا وبلاگ.خب این یکی که بین اگزیستانسیال و اسلام گیر کرده اوهوم اهوم. اون وبلاگ زرده که فقط شده خلاصه ی کتاب های  خاک برسری. اون یکی که با دوس پسرش بهم زده و وبلاگشو تعطیل کرده. ای بابا.. چه کنم؟ آها چند تا وبلاگ فریبا معرفی کرده بود قبلن که.. بله بله اولی که انگلیسی بود. هر جا میریم انگلیسی دست از سر.. اعععع دومی هم که انگلیش! در واقع نویسنده ها فارسی زبان بودن و برا تقویت رایتینگ..(حرکت خوبیه و احسنت) مختصر و سریع هر دو تا وبلاگ رو خوندم و زدم به چاک برا ناهار. نمیدونم دقیقا چی بود گوشت مرغ بود و زرشک و هویج و سیب زمینی. کلن گلاره هر چی دم دستش باشه میریزه تو خورشت البت این بار به جوونی من رحم کرده بود.


ازدواج با دختر مطلقه

علی راد یکشنبه 14 آذر‌ماه سال 1395 @ 22:56 چاپ



صرفا داستان هست و تو ذهنم هست که چند تا داستان دیگه هم بذارم منتها اعتماد نکنید به من که هر آن ممکنه خداحافظی موقت کنم. فعلا این اولیش:

شاهرخ یکی از دوستان دوران لیسانسمه، تنهایادگار دوران لیسانس. رفیق زیاد داشتم منتها همه از غربال معرفت و مرام گذشتن و یه شاهرخ نامی مونده که خط فکریمون نزدیکه به جز در چند مورد. هر ماه حدود دو بار باهم میرفتیم پیاده روی بعده شام. یه ماهی از عقدم گذشته بود که شاهرخ تماس گرفت و پیشنهاد پیاده روی داد و اکی دادم. 

یه شب اردیبهشتی و هوا هم عالی و متعالی. راه افتادیم به سمت دریا. اولین چیزی که بهش گفتم این بود که:"پسر تو هنوز مجردی؟ خجالت نمیکشی؟ ترشیده شدی رفت" نگاهم به جلو، ولی میتونستم حدس بزنم با این حرفام که شوخی بود و خودش هم میدونست که شوخی میکنم، مکث می کنه و کمی از من عقب می افته و بهم خیره میشه و در نهایت دوباره میاد سمتم و یکی میزنه پس کله ام.

خب شاهرخ خان! رفیق ناب دوران لیسانس، در مورد چی بحرفیم؟ روحانی و ظریف و کلن سیاست این واژه ی خشن! بی پدر مادرترین واژه! در مورد حجاب؟ داشتم ادامه میدادم که شاهرخ حرفمو قطع کرد و گفت:" علی فقط فقط فقط خفه شو! اصلن حسش نیست. دیدگاه سیاسی من و تو خیلی بهم نزدیکه و حوصله ی بحث غیرچالشی رو ندارم. اینکه من بگم و تو تایید کنی و تو بگی و از من تایید، چندرغاز ارزش نداره و اعصاب چادر و دراز آویز زینتی(داشت اشاره میکرد به کروات و کلن مبحث حجاب) رو هم ندارم. اول تا یادم نرفته یه چیز بگم. وقتی برات زنگیدم اصلن فکرشو نمیکردم پیشنهاد پیاده روی رو قبول کنی" 


ادامه مطلب...
تعداد کل : 1241 <<   1     2     3     4     5     ...     178   >>